آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

من و خونه جدید

1393/3/20 9:20
نویسنده : شهرزاد
563 بازدید
اشتراک گذاری

از شنبه وارد هفته 30 بارداری شده ام ،خیلی سریع میگذره و من اصلا باورم نمیشه چیزی دیگه نمونده .

گرچه این روزهارو با درد فراووون سپری میکنم و صدام هم در نمیاد

شبها دیگه راحت نمیتونم بخوابم اما این حال در عین دردناکیش خیلی دوست داشتنی ست

روی هم رفته دوست نداری این روزا زود بگذره

چهارشنبه  هفته گذشته اسباب کشی رو استارتش رو زدیم و پنج شنبه شب وسایل داخل خونه جدید بود

خیلی سخت بود و فقط یکی از همکارام اومد کمک من و برادرشوهرم مرتضی کمک شهرام برای کارای خونه جدید

بنده خدا از ان هفته هرروز خونمون بوده و کمکم کرده

روز شنبه هم بخاطر اینکه شهرام جمعه شب حالش بد شد نرفتم سرکار و خیلی استرس بدی بهم وارد شد

خوب بود که مرتضی برادر شوهرم خونمون بود و الا من بیهوش میشدم

یهو دیدم شهرام رنگ و روش سیاه شد و بدنش سست

فکر کردم دور از جونش سکته کرد اما بعدش فهمیدم حالت افسردگی و عصبی قبلش هست که داره باز بروز میکنه .زنگ زدم اورژانش و......

داشتم دیونه میشدم همین الان هم مینویسم و یاداوری میکنم حالم خراب میشه

آنیتا هم از چهارشنبه پیش خواهرم بود

شنبه صبح ساعت 6:30 رفتم دنبال انیتا و اومدم خونه

خودم از خستگی داشتم هلاک میشدم اما همش نگران حال شهرام بودم

از اون روز به بعد دوباره با مشاوره و روانپزشک شهرام صحبت میکنم و ازشون راهنمایی میگیرم

قرار شده پنج شنبه بره مشاوره و چندروز بعد هم پیش روانپزشکش

آنیتا هم چند روزی بود خیلی حالش بد بود و من شیرخشک رو شروع کردم

ولی اصلا نمیخوره و هر دفعه فقط من گریه میکنم

اصلا زیر بار اینکه چیز شیرین نخوره نمیره

این چند روز احساس میکنم خیلی خسته شدم و حسابی کلافم

این همه فشار تحمل شرایط رو برام خیلی سخت کرده

درد ام به کنار حال و اوضاع شهرام هم یه طرف

اصلا طاقت ناراحتیش یا بیماریش رو ندارم یه دوماهی درگیر رنگ کردن و تمیز کردن خونه جدید بود و اسباب کشی فشرده هم باعث بروز دوباره این حالت ها شد

حال خودم هم خوب نبود به اصرار همکارا یه دکتر نزدیک اداره رفتم و سونو نوشت و وزن نی نی 1250 بود که کم بود از این به بعد باید همش در حال رسیدن به خودم هم باشم

خلاصه اینکه

روزای سختی رو میگذرونیم.فقط امیدوارم زودتر حال شهرام خوب بشه چون من دارم داغون میشم.
 

پسندها (3)

نظرات (19)

ALIREZA14
20 خرداد 93 9:48
لطفا به وبلاگم بیاید وتولد خواهرزاده ام را تبریک بگویید می خواهم مادرش را خوش حال کنم
مامان کیانا و صدرا
20 خرداد 93 12:45
عزیزم فقط برات سلامتی خودت و خانواده و داشتن صبرو آرزو میکنم.واقعا شرایط سختیو پشت سر میذاری.من از مدتها پیش خواننده ی وبلاگتون بودم.ولی چون شما زیاد حوصله ی دوست جدید نداشتی و گفتی نمیشناسمت که بهت رمز بدم...فقط میومدم و خاموش میخوندمت و میرفتم.ولی همیشه واسه بالا رفتن صبر و تحملت و سلامتی آنیتا جون و نی نی کوچولو دعا کردم.موفق باشی بهترین مامان و همسر دنیا
شهرزاد
پاسخ
مرسی عزیزم در مورد مطالب رمزدار من فقط چندتا از دوستان صمیمی و قدیمیم رمز رو دارن و اون مطالب چون خیلی شخصی هست معمولا کسی طالبش نیست شما لطف داری
مامانی
20 خرداد 93 17:24
سلام مامان مهربون امیدوارم حال همسرت زود خوب بشه .منم یه جورایی مثل توام به همین خاطر خستگی هاتو خوب می فهمم .این روزا هم میگذره خدای ما هم بزرگه
شهرزاد
پاسخ
عزیزم خداکنه بگذره خدا کنه
نرگس
20 خرداد 93 22:03
خونه جدید مبارک. واقعا خیلی زودگذشتااااااااا من اصلا فکر میکردم نهایت باید 6ماهه باشی ان شاالله که حالا بابای نی نی ها زودتر خب بشه که دخمل جدیدش میخواد رونمایی بشه و به دنیا بیاد میخواد باباش رو شاااااااد ببینهههههههه راستی شما شرق تهرانین یا غرب؟؟؟؟؟؟؟
شهرزاد
پاسخ
مرسی گلم اره خیلی زود گذشت انشالله حال شهرام بهتر بشه با اومدن نی نی من سمت پاسدارانم دوستم
مامان زینب
20 خرداد 93 23:48
سلام نمی دونم چی بگم با خوندن حرفات دلم می گیره نمی خوام بپرسم پس خانواده پدر مادر خواهر و برادر کجان چون خودم هم خانواده ای دارم که در نهایت خوش قلبی و محبتشون حتی یه تلفن نمی زنن حالمون بپرسن که اگه من یه سال هم سر نزنم زنگ نمی زنن که چطور شدی هیچ کاری از دستم بر نمیاد چون فاصله ها نمی ذارن فقط از خدا می خوام بهت نیرو و توان بیش تری بده تا بتونی زندگیت مدیریت کنی کاش می شد یه جوری این شیر خشک را خوشمزه تر می کردید تا آنیتا می خورد خداجون خودت آنیتای عزیزمون نگه دار باش شهرزاد جان حالا استراحتت کمه حداقل از نظر تغذیه به خودت برس نی نی گناه داره خودت بیش تر مواظب سلامتیت باش
شهرزاد
پاسخ
من مادرم از ابتدای ازدواجمون ناراضی بود و از همون موقع با همسرم کنتاک داشتن میدونمم مقصر مادرم هست الان شهرام رفت و امدی با مادر و پدر من نداره و من هم خیلی نمیتونم ازشون توقع داشته باشم خلاصه اینکه این هم یه بعد زندگی منه
مامان پارسا دردونه
21 خرداد 93 1:00
سلام شهرزاد عزیز من تازه باهات اشنا شدم .خونه جدید مبارک باشه .منم یه جورایی هم دردتم بیشتر پستاتو خوندم چه قدر مشکلاتمون شبیه همه دوست داشتی بهم سر بزن شاید بتونیم به هم کمک کنیم
شهرزاد
پاسخ
عزیزم شما که اسوه صبری خودت من چیزی ندارم در مقابلت
مامان دیانا
22 خرداد 93 0:10
امیدوارم هرچه زودتر حال همسرتون خوب بشه و با اومدن یه دختر کوچولوی دوست داشتنی زندگیتون یه رنگ دیگه بگیره. هفته پیش براتون یه ایمیل فرستادم نمیدونم به دستتون نرسیده یا فرصت نداشتید جواب بدید.
شهرزاد
پاسخ
سلام عزیزم ممنون ندیدم گلم امروز میبینم جواب میدم
دنیز
22 خرداد 93 10:10
سلام عزیز دلم خوبی؟ واقعا این همه مشکل تو زندگی ؟؟؟؟خیلی سخته ولی تو میتونی از پسشون بر بیای. همه چی به تو بستگی داره شاید سخت باشه ولی اینو بدون اگه تو و محیط خونه کاملا شاد و ارامش بخش باشه همه چی درست میشه...راستی منم یه مدت سر مسائلی افسردگی گرفتم و قرصهای دکتر فقط چند ماه تونستن ارومم کنن پیش دکتر طب سنتی خودمون که رفتم با چند تا داروی گیاهی کاملا خوب شدم.فرق این داروها اینجاست که یه کم مدت زمان بیشتری لازم داره ولی نتیجش عالی.
شهرزاد
پاسخ
سلام عزیزم منم تصمیم دارم بالاخره یه قرار با اون اقای دکتر طب سنتی بزارم فقط نمیدونم تهران هست یا نه
بابا و مامان
23 خرداد 93 22:04
عزیزم امیدوارم حال همسرتون به زودی بهبود پیدا کنه و همینطور حال انیتای عزیزم
شهرزاد
پاسخ
مرسی
سمین
24 خرداد 93 0:24
سلام عزیزم اگه بگم درکت میکنم دروغ گفتم ولی اینو میدونم هیچ مادری طاقت گریه بچه اشو هم نداره چا برسه به مریضیش خانمی بخاطر تحمل ات اونم در این سن وسال تحسینت میکنم واز صمیم قلب برای خوب شدن دختر قشنگتدعا میکنم[
شهرزاد
پاسخ
ممنون سیمین جان
سمین
24 خرداد 93 13:25
سلام خانمی دیروز اولین باری بود که وبلاگتو دیدم تا ساعت سه صبح تونستم بخونمشون البته هنوز تموم نشده.دوست عزیزم شاید دیشب اصلا نتونستم لحظه ای خودمو جای تو بزارم ولی وقتی امروز پسر کوچولوم از روی تخت افتاد وشروع کرد گریه کردن قبل از اون چهره انیتا اومد توی نظرم تازه فهمیدم وقتی میگن مادر یعنی چی.
شهرزاد
پاسخ
هی .... مادر حرفی که هزاران حرف در ان نهفته است
سمین
24 خرداد 93 13:35
انیتای عزیزم ایمان دارم یه روز در صحت وسلامت کامل خاطرات مادرتو میخونی وبه وجود همچین مادری افتخار میکنی.انی قشنگم ما ادم بزرگا هیچ وقت قدر چیزایی که داریم رو نمیدونیم تا روزی که ازدستش بدیم مادر تو این شانسو داره که لحظه های بزرگ شدن خودشو بیشتر درک کنه وقدر مادرشو بهتر بدونه همون طور که تو یه روز قدر مادرتو میدونی ویقین دارم براش جبران میکنی کاری که شاید ما واسه مادرامون نکردیم .انی عزیز به ندای قلب مامانی گوش کن و زود خوب شو انرژی مثبت مادرت از پشت این دستگاه بی اخساس به ما منتقل میشه پس عزیزم این انرژی رو با تمام وجود از دستهای پر مهرش بگیر
شهرزاد
پاسخ
محبوبه مامان ترنم
25 خرداد 93 7:36
سلام شهرزاد جون. خسته نباشید.خونه جدید مبارک. الهی که حال همسرت هم زود خوب بشه. خانم جون یک کمی مواظب خودت و نی نی تو راهی هم باش.امیدوارم اوضاعت رو به راه بشه.
شهرزاد
پاسخ
مرسی محبوبه جان اره این روزا سعی میکنم بیشتر مراقب خودم باشه که انشالله این یک ماه هم به خوبی بگذره
سمین
29 خرداد 93 0:48
سلام خانمی خونه جدید مبارک من هرروز به وبلاگت سر میزنم تا شاید خبرای خوشی از انی بگیرم ولی هنوز نیومدید.هرجا هستی موفق باشی به امید سلامتی کل اعضای خانواده شما
شهرزاد
پاسخ
هی ....همش خبرای بده دیگه چی دارم بنویسم ببخشید که شمارو هم نگران میکنم
azar
7 تیر 93 5:11
shahrzad joon behtari azizam
شهرزاد
پاسخ
قربونت برم عزیزم مرسی
مامان سمین
7 تیر 93 22:44
نی عزیز باز هم به در بسته وبلاگت خوردم.هنوز ازت بی خبرم کاش زودتر مامانی سرش خلوت بشه و یه خبر ازت برام بزاره.مواظب خودت باش
شهرزاد
پاسخ
مرسی دوسم که به یادمونی منو تو این روزا فراموش نکنید و برام دعا کنید
دنیز
9 تیر 93 23:08
گاهی وقتا دلم میخواد یکی ازم اجازه بخواد که بیاد تو تنهاییم …. و من اجازه ندم ! و اون بی تفاوت به مخالفتم بیاد تو و آروم بغلم کنه و بگه مگه من مردم که تنها بمونی … !
الهام مامان علیرضا
21 تیر 93 14:53
خونه جدید مبارک شهرزاد جون ایشالا که براتون پر خیر و برکت باشه از صمیم قلب آرزو می کنم که حال آقا شهرام خوب بشه و آنیتای عزیزم بتونه به زودی راه بره شهرزاد جون تجربۀ من میگه که شما هر چی دعا موقع زایمان داشته باشی برآورده میشه حتما حتما موقع زایمان دعا کن که اون دعا آنیتا رو خوب می کنه یک شاخه گل برای شهرزاد عزیزم+ بوس برای آنیتای گلم
شهرزاد
پاسخ
اره الهام جان این حس رو قبلا تجربه کردم چون آنیتا رو طبیعی به دنیا اوردم واون موقع برادر همکارم به شدت ببمار بود موقع زایمان خیلی ب یاد اشک های همکارم و نگرانیش بودم بعدا متوجه شدم مثل معجزه حالش خوب شده حتما دعا من نبوده ولی بی تاثیر هم نبود
دنیز
1 مرداد 93 20:39
سلام گل من دکتر طب سنتی تو تهران نمیشناسم ولی اگه بخوای میتونم شمارشو برات بفرستم .خودشم بنده خدا چون کار اصلیش این نیست زیاد از کسی پولی نمیگیره هرکی هرچی خواست بهش میده با یه بار حرف زدن باهاش میفهمی که چقدر ادم به درد بخوریه
شهرزاد
پاسخ
شمارشو دادی بهم باشه بهش زنگ میزنم امروز ممنون