من و خونه جدید
از شنبه وارد هفته 30 بارداری شده ام ،خیلی سریع میگذره و من اصلا باورم نمیشه چیزی دیگه نمونده .
گرچه این روزهارو با درد فراووون سپری میکنم و صدام هم در نمیاد
شبها دیگه راحت نمیتونم بخوابم اما این حال در عین دردناکیش خیلی دوست داشتنی ست
روی هم رفته دوست نداری این روزا زود بگذره
چهارشنبه هفته گذشته اسباب کشی رو استارتش رو زدیم و پنج شنبه شب وسایل داخل خونه جدید بود
خیلی سخت بود و فقط یکی از همکارام اومد کمک من و برادرشوهرم مرتضی کمک شهرام برای کارای خونه جدید
بنده خدا از ان هفته هرروز خونمون بوده و کمکم کرده
روز شنبه هم بخاطر اینکه شهرام جمعه شب حالش بد شد نرفتم سرکار و خیلی استرس بدی بهم وارد شد
خوب بود که مرتضی برادر شوهرم خونمون بود و الا من بیهوش میشدم
یهو دیدم شهرام رنگ و روش سیاه شد و بدنش سست
فکر کردم دور از جونش سکته کرد اما بعدش فهمیدم حالت افسردگی و عصبی قبلش هست که داره باز بروز میکنه .زنگ زدم اورژانش و......
داشتم دیونه میشدم همین الان هم مینویسم و یاداوری میکنم حالم خراب میشه
آنیتا هم از چهارشنبه پیش خواهرم بود
شنبه صبح ساعت 6:30 رفتم دنبال انیتا و اومدم خونه
خودم از خستگی داشتم هلاک میشدم اما همش نگران حال شهرام بودم
از اون روز به بعد دوباره با مشاوره و روانپزشک شهرام صحبت میکنم و ازشون راهنمایی میگیرم
قرار شده پنج شنبه بره مشاوره و چندروز بعد هم پیش روانپزشکش
آنیتا هم چند روزی بود خیلی حالش بد بود و من شیرخشک رو شروع کردم
ولی اصلا نمیخوره و هر دفعه فقط من گریه میکنم
اصلا زیر بار اینکه چیز شیرین نخوره نمیره
این چند روز احساس میکنم خیلی خسته شدم و حسابی کلافم
این همه فشار تحمل شرایط رو برام خیلی سخت کرده
درد ام به کنار حال و اوضاع شهرام هم یه طرف
اصلا طاقت ناراحتیش یا بیماریش رو ندارم یه دوماهی درگیر رنگ کردن و تمیز کردن خونه جدید بود و اسباب کشی فشرده هم باعث بروز دوباره این حالت ها شد
حال خودم هم خوب نبود به اصرار همکارا یه دکتر نزدیک اداره رفتم و سونو نوشت و وزن نی نی 1250 بود که کم بود از این به بعد باید همش در حال رسیدن به خودم هم باشم
خلاصه اینکه
روزای سختی رو میگذرونیم.فقط امیدوارم زودتر حال شهرام خوب بشه چون من دارم داغون میشم.


من و خونه جدید 


